خرید بک لینک

به یک عدد فیلم عاشقانه ی هپی اند غیر خزوخیل نیازمندم. خیلی فوری

با هزار و یک امید نشستم لالالند دیدم ولی حالم بدتر شد


پ.ن: لعنت به سرآستین کت قهوه ایی. لعنت
پ.ن ۲: می خواستم در مورد لالالند بنویسم، ولی نشد

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 1:57

من از ازدست دادن هراس دارم، یه هراس دائم و همیشگی.مامان، بابا،خواهر،همسر. مدام میشینم فکر می کنم اگه اون یکی رو از دست دادم بیشتر از همه حسرت چی رو میخورم؟ اینکه چرا ازش عکسای خوب نگرفتم؟ چرا صداشو ضبط نکردم. چرا بهش نگفتم دوسش دارم؟ اینا همه شایده ولی مطمئنم هرکدوم ازین چهار نفر رو اگر یه روز از دست بدم حسرت وقت هایی که میشد باهاشون داشته باشم ولی خرج چیزای بیخود کردمشون بیچاره م میکنه. می دونم و هنوز وقتم رو خرج چیزای بیخود می کنم. پ. ن: هر وقت به این چیزا فکر می کنم خیلی یهو دلم برا بابام تنگ میشه. الان دلم برا بابام تنگ شد:( پ.ن ۲:حرکتمون از پس فردا صبح افتاد فردا ظهر و من هنوز نه خونه رو تمیز کردم نه کامل وسایل رو جمع کردم نه خریدهام رو انجام دادم و نشستم دارم پست میذارم. به خودم افتخار می کنم:-| پ.ن ۳: دعام کنید لطفا. به شدت شدیدی احتیاج دارم. یه احتیاج حاد و عجیب و غریب. دعام کنید لطفا ، اگر زنده بودم و دعام دعا حساب شد دعاتون می کنم.

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

برام همیشه سوال بود چرا کسایی که از پیاده روی اربعین برمی گردن همش از خوراکی ها و خوردنی ها میگن. ببخشید مگه میرید فستیوال خوردن که بر می گردید همش از قیمه نجفی و حمیسه و کباب ترکی های دو متری رایگان میگین؟ نا سلامتی رفتید یه عمل عبادی انجام بدین. بعد خودم رفتم و دیدم. و اومدم و خواستم بگم ، ولی نمی اومد. عجیب های اونجا گفتنی نبود.معادلش این ور نبود تا شنونده بتونه بهش منتقل بشه. چطور باید می گفتم از پیرمرد عربی که از لباس هاش معلوم بود شیخ یک خاندانه ولی نشسته بود روی خاک ها توی راه و روی سرش سینی خرما ارده گذاشته بود؟ چطور باید می گفتم از دست کشیده ی مردی که ساندویچ فلافل توی دستش بود و آدما از کنارش می گذشتن و برنمی داشتن و دقیقه ها دستش پایین نمی اومد. چطور باید می گفتم از ذوق غریبی که از شنیدن جمله ی"هله بیکم یا زوار ابو علی" توی دلم وول می خورد. چطور باید می گفتم از کسی که میدید پاهات درد می کنه و همین طور بی خبر می اومد پاهات رو با روغن ماساژ میداد و می رفت. چطور بگم از اشکای مردی که سینی به سر نشسته بود و افراد از سینی ش خرما برمی داشت و اون همون زیر اشک می ریخت و زیر لب یه چی

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

1- هیچوقت ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید.2- فیلم خودش رو هم که بکشه ، کلی هم جلوه های ویژه که داشته باشه نمی تونه به پای کارتون برسه، توی درخشندگی و قوی بودن رنگ ها . واقعیت کلا همیشه از خیال یه قدم عقب تره توی هیجان انگیزی. یه چیزی تو مایه های تفاوت تصاویر warcraft و the battle for middle earth. 3- خیانت به خودمونه که ذهنمون رو پر کنیم از خیال های رنگی و از واقعیت زندگیمون انتظار رقابت با چیزی رو داشته باشیم که اصلا پتانسیل رقابت باهاش رو نداشته باشه. 4- هر چی تصاویر خیالی مایه های نزدیکی با واقعیت رو بیشتر داشته باشن ذهن بیشتر گول می خوره که می تونه واقعیت خودش رو با اونا مقایسه کنه. برای همین یه عاشقانه ی وطنی مثل شهرزاد خیلی بیشتر به دل خیال ما میشینه تا خیلی رمانتیک های خیلی قوی هالیوودی دیگه. 5- قدرت خیال یه تیغ دو لبه ست که هر دوطرفش خیلی تیزه. ولی ما بیشتر ازش زخم می خوریم تا باهاش چیزی بسازیم. پ.ن: درد این جاست که من همیشه امثال warcraft رو ترجیح دادم.

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

مهربانی ها منو به بغض می ندازه. مهربانی های توی فیلم ها . فرقی نداره از چه جنس مهربونی . دو تا دوست. پدر به فرزند. دو تا غریبه، بچه به والدین( عجیب محبت مادر به بچه منو تحت تاثیر قرار نمیده) مهربونی های ناگهانی یا غیر منتظره. یا مهربونی های خیلی بزرگ. می دونم که مربوط به موسیقی متن نیست، ولی در مهربانی ها( نه عاشقانه ها) یه حس غریبی هست، که می خوای باشه بیشتر و بیشتر و بیشتر، حتی اگه می دونی واقعی نیست، فیلمه یا هر چیزدیگه. ولی این مهربونی ها باید باشه. پ.ن:ببخشید ،می دونم خیلی واضح نبود.

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

یه تیکه ایی توی آدما هست که همه جا باهاشونه. همه جا خودشو نشون میده و تاثیرش رو می ذاره. توی برخوردهای یک دقیقه ایی، توی تماس های تلفنی، حتی توی پیام هات.

هر قدر بخوای ازش فرار کنی ، نمیشه، یا باید قبولش کنی یا همت کنی و عوضش کنی.

کار سختیه، می دونم

در ضمن به خاطر داشته باشید دنیا گرده، خیلی گردتر از اونی که گالیله فکرش رو می کرد.

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

1-آدم های کمی هستن که حرف هاشون به دل من میشینه و از بین اون ها باز هم عده ی کمی هستن که جوری حرف می زنن علاوه بر این که به دلم بشینه به عقلم هم بشینه. حالا از بین این جامعه ی سه چهار نفری دو نفرشون در عرض یک هفته ، وقتی پیرامون دوتا موضوع کاملا بی ربط دارن برام حرف می زنن هردوشون به صراحت بیان بگن: هر جا خوردی به مشکل، هر جا گیر کردی و حریف خودت نشدی به خدا بگو : من نمی تونم این قضیه رو مدیریت کنم ، خدایا خودت بیا جمعش کن لطفا* 2-این چه تنهایی دردآلودیه که ما برای خودمون ساختیم که خودمون تنهایی باید از پس همه کس و همه چیز باید بربیایم؟ خصوصا از پس خودمون. این اعتماد به نفسی که این همه بهش داریم تکیه می کنیم بیشتر ازین که قدرتمندمون کنه ، داره تنها و بی پناهمون می کنه. 3-این که تمام روز بشینی به این فکر کنی نعمت باله یا وبال؟ به این که خدا داره بهت نعمت میده که رشد کنی یا بدهکار و بدهکارترت کنه؟ این که خوشحال باشی ازین که غرق نعمتی یا نگران؟ و بعد همون شب کارت بیوفته به مناجات ششم خمس عشر و: وَ هذا مَقامُ مَنِ اعْتَرَفَ بِسُبُوغِ النَّعْمآءِ، وَ قابَلَها بِالتَّقْصیرِ،

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

اگر ذهن رو مشغول نکنی اونه که تو رو مشغول می کنه و وقتی که ذهن تو رو مشغول می کنه اولین اتفاقی که می افتی از حجم خودآگاهیت کم میشه. انگار میری روی حالت پیش فرض. بهترین کار برای حفظ خودآگاهی ، تمرکز و انقباض ذهنی نیست، استفاده آگاهانه از ذهنه. البته به نظر من

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:33

صفحه بندی